حكيم زجاجى
1105
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
[ نخواهد كه ] بابك شود پايمال * به افشين فرستد شب تيرهمال به سيم اين بدانديش را نرم كرد * دلش را به كار اندرون گرم كرد برفتند نزديك افشين به خشم * بگفتند با او . . . . . . . . . . . . . . . . . . [ تو ] ما را چرا « 1 » بازخواندى ز جنگ * به ما بر چرا كردى اين كار تنگ گرفته بدند اين دليران حصار * برآورده از بدسگالان دمار به جعفر چنين گفت افشين كه تيز * ممان تا كه پيدا [ شود رستخيز ] سگان را ز نزديك من دور كن * به گرد خود از خرمى شور كن برو آتش فتنه بنشان بهجاى * مكن بىاجازت سوى رزم راى به فرمان من باش و تندى مكن * بلندى ، هواى نژندى مكن [ شب تيره ] رفتى سوى جنگ و كين * زدى از خطا آسمان بر زمين اگر چشم زخمى پديد آمدى * در كام ما بىكليد آمدى به دو گفت جعفر كه ما را به جنگ * فرستاد امام جهان بىدرنگ [ به گفتن ] نيامد سپه اى امير * به رزم آمد و كوشش و داروگير تو گويى بجنبيد ، اين راى نيست * مرا با شما اندر اين راى نيست تو مىجنبى و دشمن اندر كمين * نبودست رسم اميران چنين دگربار فردا دم ز مهرير * درآيد شود دهر پرداروگير ز سرما شود كار بر خلق سخت * شود خشك مردم ، چو شاخ درخت به دو گفت افشين كه فردا به جنگ * درآييم ، مانند شير و پلنگ [ سو ] ى خيمه شد مهتر كامياب * بياسود تا بردميد آفتاب چو شد روز نامد ز خيمه برون * همىخواند بر خستگىها فسون نبودش دل رزم و پرواى جنگ * نگرديد [ گرد ] شتاب و درنگ [ در ] آمد دوم روز آرام كرد * دلش ميل رود و لب جام كرد سيم روز تا ناى و نى بود و چنگ * نمىبرد با هيچكس نام جنگ چهارم به وقت سحر مست بود * مى راوقش صبح بر دست بود چو شد پنجمين روز مخمور بود * به بستر درافتاد ، رنجور بود
--> ( 1 ) ترا